هفته ی آخر شهریوربه آلاشت رفتم ،هوای شهریور آلاشت را می پرستم ،آفتاب صبحگاهی ومه بعد از ظهر و باران شبانگاه.

سکوت وطراوت نمناک هوا، بوی علف وخاک بهم می آمیزد وپیاده روی های شبانه ی مردم آلاشت در خیابان های روشن با نورافکن های فراوان که حالا جزیی از فرهنگ زنان ومردان جوان ومیان سال آلاشتی شده است بهمراه شب نشینی های فامیلی که هنوز بویی از صفای قدیم را با خود دارد آلاشت را برایم سحرانگیز ودوست داشتنی می کندو ..دلم میسوزد از تخریب  وساخت وساز گسترده و بی برنامه در آلاشت که چیزی نمی پاید که چشم اندازهای کهن آلاشت را درخود ببلعد.نماهای شهری در رقابت با هم بیداد می کند وکوچه های باریک وشیب دار آلاشت با صدای تیلر ولودر های کوچک میرود که به خیابان های پهن ومعمولی تبدیل شود که بعضی تازه بدوران رسیده ها ماشین های خود را تا عمق کوچه باغ های زیبا وخشتی آلاشت تا به بالین وبستر خود نزدیک کنند که مبادا خطی بر ماشین هایشان بفتد.

سوییت ها همچنان رو به افزایشند. توریبست ها به وفور دیده میشوند .مغازه های جدید به چشم میخورد که البته جای خوشحالی دارد تا کسب وکاری براه بیفتد ودیدم صنایع دستی بافته شده درآلاشت را که قدمتی دیرین در فرهنگ مردم مخصوصا زنان آلاشت دارد در ویترین مغازه ها وفروشگاه آلاشت به نمایش در آمده اند وخوشحال تر شدم که دیدم زنانی دوباره کارگاه سنتی بافت جاجیم و...خود را برپا کرده اند و درحال فعالیت هستند.مردان میان سال آلاشت هم در این اواخر تابستان به جمع آوری تمشک وزرشک وقارچ وخیلی از سبزی های کوهی می پردازندو این خود برای آنها تفریحی بحساب می اید که جنبه ی اقتصادی هم دارد.

وچه زود یک هفته به پایان رسید واجبار به  ترک آلاشت مرا مجبور به دل کندن از بهشت زیبایم کرد.